تو - تویی

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و امدی میگذشت.

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. او پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید اتومبیلش صدمه ی زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند...

پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۳٠ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط atoosa rafiei نظرات ()

کودک نجوا کرد: خدایا با من حرف بزن...

مرغ دریایی آواز خواند و کودک نشنید...

سپس کودک فریاد زد:خدایا با من حرف بزن...

رعد در آسمان پیچید اما کودک گوش نداد...

کودک نگاهی به اطرافش کرد گفت پس بگذار ببینمت...

ستاره ای درخشید ولی کودک توجهی نکرد...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۳٠ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط atoosa rafiei نظرات ()

مرد مسنی به همراه پسر جوانش در قطار نشسته بود قطار شروع به حرکت کرد به محض شروع حرکت قطار آن پسر جوان که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد دستش را از پنجره بیرون برد ودر حالی هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختان حرکت میکنن ! مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد .

کنار مرد جوان ؛زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک رفتار می کرد ؛ متعجب شده بودند !

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد : پدر نگاه کن ؛دریاچه و ابرها با قطار حرکت می کنن!

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند .

باران شروع شد و چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آنرا لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن ؛بارون می باره آب روی دست من چکید .

آن زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند : چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید ؟

مرد مسن لبخندی زد و گفت: ما همین الان داریم از بیمارستان بر می گردیم . امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند .

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٢ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط atoosa rafiei نظرات ()

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، پاهای برهنه ی خود را در برف های کف پیاده رو جابه جا کرد تا شاید سرما کمتر آزارش دهد. او صورتش را به شیشه ی سرد فروشگاه چسبانده بود و به داخل نگاه می کرد.

در نگاهش چیزی موج می زد. انگار با نگاهش، نداشته هایش را از خدا طلب می کرد. گویا با چشمانش آرزو می کرد.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢۱ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط atoosa rafiei نظرات ()

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی اش،آبله ی سختی گرفت و بستری شد. نامزد او به عیادتش رفت و میان صحبت هایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت وآبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش می رفت و همچنان از درد چشم می نالید.موعود عروسی فرا رسید...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٠ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط atoosa rafiei نظرات ()

دخترک طبق معمول هر روز ،جلوی ویترین کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد. بعد به جعبه های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٠ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط atoosa rafiei نظرات ()

زن و شوهر جوانی سوار بر موتور سیکلت در دل شب می راندند.

آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند...

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.

مرد جوان: نه، این جوری خیلی بهتره!

زن جوان: عزیزم خواهش میکنم، من خیلی می ترسم.

مرد جوان: خوب، اول باید بگی دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم؛ حالا می شه یواش تر برونی؟


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٠ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط atoosa rafiei نظرات ()

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و برمی گشت . با این که آن روز صبح،هوا زیاد خوب نبود وآسمان نیز ابری بود،دختر بچه طبق معمول همیشه ،پیاده به سوی مدرسه راه افتاد .

بعد از ظهر که شد،هوا رو به وخامت گذاشت وتوفان و رعد وبرق شدیدی در گرفت.

مادر کودت نگران شده بود که مبادا دخترش در راه بازگشت ،از توفان بترسد یا این که رعد وبرق بلایی سر او بیاورد؛به همین جهت تصمیم گرفت که با اتومبیل خود به دنبال دخترش برود...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱۸ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط atoosa rafiei نظرات ()

ظهر یک روز سرد زمستانی  وقتی امیلی به خانه برگشت در پشت خانه اش پاکت نامه ای را دید که نه تمری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود ! فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود . او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخلش را خواند:

((امیلی عزیز عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.))

با عشق، خدا...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٧ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط atoosa rafiei نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت