تو - تویی

درباره ی کیفیت محصولات و استانداردهای کیفیت در ژاپن بسیار شنیده ایم . این داستان هم که در مورد شرکت کامپیوتری " ای.بی.ام" اتفاق افتاده ، در نوع خود شنیدنی است :

چند سال پیش ، شرکت آی.بی.ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنی ها بسپارد . در مشخصات تولید محصول نوشته بود : 

"سه قطعه ی معیوب در هر هزار قطعۀ تولیدی قابل قبول است . "

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢٠ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط atoosa rafiei نظرات ()

برای تعمیر دیگ بخار یک کشتی عظیم بخاری، از یک متخصص دعوت کردند.

وی پس از آنکه به توضیحات مهندس کشتی گوش داد و سوالاتی از او کرد، به قسمت دیگ بخار رفت. نگاهی به لوله های پیچ در پیچ کرد و چند دقیقه به صدای دیگ بخار گوش داد و در نهایت، چکش کوچکی را برداشت و با آن ضربه ای به شیر قرمز رنگی زد...

ناگهان موتور بخار به طور کامل به کار افتاد و عیب آن برطرف شد و آن متخصص هم در پی کار خود رفت.

روز بعد صاحب کشتی یک صورتحساب هزار دلاری دریافت کرد ، متعجب شد و گفت که این متخصص بیش از پانزده دقیقه در موتور خانه ی کشتی وقت صرف نکرد، پس این صورتحساب هزار دلاری برای چیست؟!


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٩ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط atoosa rafiei نظرات ()

سالها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود زندگی می کردند. یک روز به خاطر سوء تفاهمی کوچک ، با هم جرو بحث کردند . پس از چند هفته سکوت ،اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند .

یک روز صبح ، درِِ خانۀ برادر بزرگتر به صدا در آمد . وقتی در را باز کرد ، مرد نجاری را دید .نجار گفت : من چند روزی است که دنبال کار میگردم . فکر کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه یا مزرعه داشته باشید . آیا امکان دارد که کمکتان کنم ؟

برادر بزرگتر جواب داد :بله ، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم . به آن نهر ، در وسط مزرعه نگاه کن ؛ آن همسایه در حقیقت برادر کوچکتر من است . او هفتۀ گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب ، بین مزرعۀ ما افتاد . او حتماً این کار را به خاطر کینه ای که از من به دل دارد ،انجام داد ؛ سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت : در انبار مقداری الوار دارم . از تو می خواهم تا بین مزرعۀ من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم .


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱۸ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط atoosa rafiei نظرات ()

پیره زنی برای سفیدکاری منزلش، کارگری را استخدام کرد. وقتی کارگر وارد منزل کارگر شد، شوهر پیر و نا بینای او را دید و دلش برای این زن و شوهر پیر سوخت ؛ اما در مدتی که در آن خانه کار می کرد متوجه شد که پیرمرد، انسانی بسیار شاد و خوش بین است.

او در حین کار،با پیر مرد صحبت می کرد و کم کم با او دوست شد. در این مدت او به معلولیت جسمی پیرمرد اشاره ای نکرد. پس از پایان سفیدکاری، وقتی کارگر صورت حساب را به همسر او داد، پیرزن متوجه شد هزینه ای که در آن نوشته شده خیلی کمتر از مبلغی است که قبلا توافق کرده بودند...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱۳ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط atoosa rafiei نظرات ()

موشی در خانه ی مزرعه دار تله ی موش دید!

به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد.

آنها گفتند :

مشکل تو به ربطی ندارد!

ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزیذ...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٧ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط atoosa rafiei نظرات ()

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که رفته پیش فرشته ها و به کار های آنها نگاه می کند.

هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کار اند و تند تند نامه هاییکه توسط پیکها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید:شما دارید چه کار می کنید ؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد گفت: اینجا بخش دریافت استو ما دعا ها و تقاضا های مردم را از خدا تحویل می گیریم.

مرد کمی جلو تر رفت...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٥ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط atoosa rafiei نظرات ()

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند. فرشته پری به شاعر داد و شاعر هم شعری به فرشته داد. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعر هایش بوی آسمان گرفت و فرشته، شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه ی عشق گرفت.

خدا گفت: دیگر تمام شد!دیگر زندگی برای هر دویتان دشوار میشود...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٤ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط atoosa rafiei نظرات ()

دلی را نشکن، شاید آنجا خانه ی خدا باشد...

انسانی را تحقیر نکن، شاید او محبوب خدا باشد...

کمک کوچکی را دریغ نکن، شاید آن کلید بهشت باشد...

گناهی را کوچک نشمار، شاید آن لحظه مرگ تو باشد ...

وقت نماز حاظر شو، شاید آخرین دیدار باشد...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٤ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط atoosa rafiei نظرات ()

امروز صبح که از خواب بیدار شدم

از خودم پرسیدم: "زندگی چه می گوید؟"

جواب را در اتاقم پیدا کردم...

پنکه گفت: "خونسرد باش!"

سقف گفت: "اهداف بلند داشته باش!"

پنجره گفت...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط atoosa rafiei نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت