تو - تویی

مرد مسنی به همراه پسر جوانش در قطار نشسته بود قطار شروع به حرکت کرد به محض شروع حرکت قطار آن پسر جوان که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد دستش را از پنجره بیرون برد ودر حالی هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختان حرکت میکنن ! مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد .

کنار مرد جوان ؛زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک رفتار می کرد ؛ متعجب شده بودند !

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد : پدر نگاه کن ؛دریاچه و ابرها با قطار حرکت می کنن!

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند .

باران شروع شد و چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آنرا لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن ؛بارون می باره آب روی دست من چکید .

آن زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند : چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید ؟

مرد مسن لبخندی زد و گفت: ما همین الان داریم از بیمارستان بر می گردیم . امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند .

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٢ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط atoosa rafiei نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت