تو - تویی

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و امدی میگذشت.

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. او پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید اتومبیلش صدمه ی زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند...

پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.


پسرک گفت:" اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور میکند، هرچه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش افتاده ومن زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شمارا متوقف کنم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم . "

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت... برادر پسرک را روی صندلیش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد.

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !!! 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۳٠ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط atoosa rafiei نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت