ملاقات با خدا

امیلی همان طور که با دستان لرزان نامه را رویمیز می گذاشت با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود ! در همین فکر هابود که ناگهان یخچال خالی آشبزخانه را به یاد آورد و با خود گفت :من که چیزی برای پذیرایی ندارم.سپس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5دلار و 40 سنت داشت . با این حال به سمت فروشگاه رفت...یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید .

وقتی از فروشگاه بیرون  آمد برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برگردد و عصرانه را حاضر کند. در راه بازگشت زن و مردی فقیری را دید که از سرما میلرزیدند . مرد فقیر به امیلی گفت :خانم ما خانه و پولی نداریم .بسیار سردمان است و گرسنه هستیم.آیا امکان دارد به ما کمک کنید؟

امیلی جواب داد:متاسفم من دیگر پولی ندارم واین نان و شیر را هم برای مهمانانم خریدام.

مرد گفت : بسیار خوب خانم متشکرم. وبعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت وبه حرکت ادامه دادند.

همانطور که مرد وزن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد .به شرعت دنبال آنها دوید وگفت :آقا ،خانم ، خواهش میکنم صبر کنید . وقتی امیلی به آن زن ومرد فقیر رشید ، سبد غذا را به آنها داد وبعد کتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.وقتی امیلی به خانه رسید ، یک لحظه ناراحت شد ؛چون خدا میخواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت . همانطور که در را باز میکرد ،پاکت نامه ی دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد :

"امیلی عزیز ،از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم ."

با عشق ،خدا

/ 7 نظر / 82 بازدید
پرنیان

عالی بود [نیشخند]

پریناز

خوب بود بازم بذارید[قلب]

فاطمه

خیلی دوس داشتم[][تماس]

مهدی

سلام وبلاگ با احساسی داری موفق باشی بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست از خود به طلب هرآنچه خواهی که تویی

ارزو

سلام.ممنونم به خاطر داستان زیبا و تاثیر گذارتون.به وبلاگ ما هم سری بزنید:www.setakblogfa.com

عل

ادم چی میتونه بگه داستان خیلی قشنگی بود واقعا امن تحت تاثیر قرارگرفتم خدا بهتون کمک کنه راستی به وب من هم سر بزن اباجی التماس دعا