داستانی کوتاه ولی تاثیر گذار

از مرغ برایش سوپ درست کردند!

گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند!

نهایتا زن تلف شد.

گاو را برای مراسم ترحیم کشتند ودر این مدت...

موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد و

به مشکلی که به دیگران ربطی نداشت فکر می کرد.

 

منبع: مجموعه کتاب های تو تویی

/ 9 نظر / 47 بازدید
نسيم

زيبا بود ولي حيف اين وبلاگ زيبا نيست كه اين قدر مطلب كم داره[افسوس]

پریسا

سلام واقعا وبلاگ قشنگی داری داستان هات واقعا عالیییین[هورا]

فاطیما

یه داستانم من بگم اگه دوست داشتی اضافه به مطالبت کن عزیزم معلم سارا رو با خشم زیاد صدا زد و دفترش رو محکم کوبید روی میز... سارا با درماندگی تمام خودشو تامیز معلم کشید و سرشو پایین انداخت معلم فریاد زد تو چرا به حرفم هیچوقت گوش نمیدی؟ همیشه دفترت سیاه و پاره شدس.فردا بامادرت میای تا بهش بگم که چه دختر بی نظمی داره... سارا با صدای آرومی گفت خانوم مامان من مریضه ...بابام گفت آخرماه که بشه پول میگیره...اونوقت مامانمو میبره دکتر که دیگه از گلوش خون نیاد ...اونوقت برای خواهرم شیر خشک میخره که شب تا صبح گریه نکنه ... اونوقت.... اونوقت اگه آخرش یکم پول موند براش برای منم یه دفتر میخره تا منم دفتر مشقای داداشمو پاک نکنم و قول میدم همیشه مشقامو خوب و تمیز بنویسم.... معلم صندلیشو به طرف تخته برگردوند و آروم به سارا گفت برو بشین[قلب]

یاسمن

آتوسای عزیز من از این مطلب خیلی خوشم اومد اگه اشکالی نداره من این مطلبت رو کپی کنم...رازی هستی گلم البته با ذکر منبع...![لبخند]

عارف

ممنون از مطالب قشنگت با اجازه استفاده کردم[راک]

mahsa

وااااااااااااایییییییی مرسی گلم عالییییی بودواقعا.خیلی استفاده کردم ازمطالبش.[قلب][گل][دلشکسته][اوغ][چشمک]

من

[تایید]