آجر

پسرک گفت:" اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور میکند، هرچه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش افتاده ومن زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شمارا متوقف کنم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم . "

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت... برادر پسرک را روی صندلیش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد.

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !!! 

/ 0 نظر / 17 بازدید