یکی از بستگان خدا

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه... چند قیقه بعد ، در حالی که یک جفت کفش نو در دستانش بود بیرون آمد.

_ پسر کوچولو ! آقا پسر !

پسرک برگشت و به زن نگاه کرد. وقتی ان خانم کفش ها را به او داد، چشمانش برق می زد.

پسرک با چشمان خوشحال و صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟

زن پاسخ داد :نه پسرم ؛ من تنها یکی از بندگان خدا هستم.

پسرک گفت:آهان، می دانستم که با خدا نسبتی دارید!

/ 3 نظر / 26 بازدید
دانشجوی مدیریت

بسیاااار زیبا و تاثیر گزار بود. سپاس فراوان[گل]

دختر کبریت فروش

بسیار زیبا♡ کاش من هم با خدا نسبتی داشتم