بخشندگی خدا

ای موسی، این بنده که صبح هنگام میخواست با فرزندش از در خارج شود، بدترین بنده ی من بود. اما... هنگامی که نگاه فرزندش به کوه های عظیم افتاد، از پدرش پرسید:بابا! بزرگ تر از این کوه ها چیست؟

پدر گفت:زمین.

فرزند پرسید: بزرگ تر از زمین چیست؟

پدر پاسخ داد: آسمان ها.

فرزند پرسید: بزرگ تر از آسمان ها چیست؟

پدر در حالی که به فرزندش نگاه می کرد، اشک از دیدگانش جاری شد و گفت:فرزندم. گناهان پدرت از آسمان ها نیز بزرگ تر است.

فرزند پرسید: پدر بزرگتر از گناهان تو چیست؟

پدر که دیگر طاقتش تمام شده بود، به ناگاه بغضش ترکید و گفت:عزیزم ، مهربانی و بخشندگی خدای بزرگ از تمام هرچه هست، بزرگتر و عظیم تر است.

/ 17 نظر / 136 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هلیا

داستان فوق العاده ای بود.وبلاگت هم قشنگه بازم ازین داستان ها بذار عجیقم طرفدار زیاد داره .خسته نباشی

رضا

سلام آتوسا جون واقعا قشنگ بود من خیلی گناه کردم گناهان نابخشودگی برام دعا کن تا در راه راست قدم بردارم[گریه][گریه]

m

ممنون

adeleh

thanks

روزین

خیلی ماهی اتوسا جون[لبخند][دلشکسته] تو عجقمنئ عمرم تو جون منی [گریه][گریه]

باران

زیباست. خسته نباشین

[گریه][گریه][گل][گل][گل]

من

[گریه][گریه][گل][گل][گل]

ن

عالی بود

نفیسه

kheli ziba bood